الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
636
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
امر باشد ، كلمهء من ابتدائيه و ضميرش « عبد » است . زيرا قبل از آن به مبهمى است و بيانّيتش امكان گنجايش ندارد و اگر « من » را تبعيضيّه دانى ، پس بايد فعل بر آن واقع باشد . چنانچه گويى : « اخذت من المال » و حال آنكه اتيان بعض معنى ندارد ، بلكه منظور اتيان بالبعض است . پس ابتدائيت آن معلوم گرديد و مثل صورت يا نفس سورت هم از بهر مبدئيت مصلح نيستند . پس معين شد كه ضمير راجع به « عبد » است . چه معتبر در اين فعل با مبدأ فاعلية و يا غائية و يا جهتى است كه ملبس بدان باشد و هيچ يك از آنها را امكان اصلاح نيست . « انتهى كلامه » « بهايى » گفته : « صاحب كشف » را حاصل كلام آنكه « من » ابتدائيه و مبدئيت فعل را در اينجا گنجايش نيست . مگر عبد را نباشد . پس بايد ضمير هم راجع به عبد باشد ، پوشيده نماناد . قول علامه كه گفته : در صورت تبعيضيت « من » بايد فعل بر آن واقع شده باشد . چنانچه گويى « اخذت من المال » و اتيان بعض معنى ندارد و تبعيضيت آن جايز نيست ، محلّ تأمل است . چه وقوع فعل بر آن لازم نيست كه همين به طريق الاصالت باشد . چه طريق تبعيت را هم مقتضى نيست . شما چرا در « اخذت من المال » جايز داشتهايد كه به صراحت « من » مفعول باشد . از چه در اين آيه جايز نمىداريد كه بدل از مفعول گردد . گوييا گفته باشد « بسورة بعض مما انزلنا » پس به وجه بدليت ، تبعيضيت مستفار ملحوظ و اگرچه تقدير « باء » بر آن جايز نيست ، امّا دقيقتا در حيّز « باء » فعل بر آن واقع است . « إذ قد يحتمل فى التابعية ما لا يحتمل فى المتبوعية ، كما فى قولهم رب شاة و سخلتها » و نفى اين را دليل لازم است و على تقدير التسليم ، گوييم قول علامه كه گفته : معتبر از مبدئيت يا فاعلية و يا غائية و يا جهت ملبس است محل بحث است . چه تعميم جهت ملبس ، غير منضبط و به حدّى از حدود نرسد . پوشيده نيست كه مثل سورت از جهت تلبس ، مبدأ مادى و ذهن سليم و طبع مستقيم را قبول است . علاوهبر آن هم اگر تو تحقيق معنى ابتدائيت را كنى ، تو را ظاهر شود كه معنى آن همين است كه امرى كه به حقيقت و يا به توهم در آن اعتبار ابتدائيت كرده شود ، به اعتبار مبدئيت بايد بر آن متعلق باشد و علامه تفتازانى كلام كشف را از بهر اينكه مردود سازد ، ذكر نموده و در اثناى رد گفته : « عبد » حقيقتا « سورت » را مبدء فاعلية است . چه در فرض وقوع ، « عبد » مؤلف « سورت » و مبدأ فاعليه آن ، ليكن مثل قرآن به جز از اعتبار تلبس به مبدأ مادى نمىشود . پس اينها از يكديگر بعيدند ، چه يكى حقيقت است و يكى مجاز ، « تأمّل و انصف » فاضل طيبى گفته : اينگونه نيست كه « من مثله » سورت را صفت باشد . اگر ضميرش راجع به « منزّل » باشد ، « من » بيانيه و اگر به « عبد » باشد « من » ابتدائيه است . پس بنابراين ، اگر « من مثله » متعلّق به « فاتوا » گردد ، نشايد ضمير به « منزل » راجع شود ، زيرا مستدعى اين است كه « من » بيانى و بيانيّت